تبليغاتX
شابو -

جمعه سوم فروردین 1386

رو در روی مرگ

درست بیست ویک سال و ده ماه ودو روز قبل بود که نرگس آن خواب لعنتی را دید وگوشه ی جلد تقویم یادداشت کرد. یعنی روی همان تاریخی که دو هفته بعد شوهرش روز تولد فاطمه را با امضا ثبت کرد .

-باید دیوونه باشی اگه بخوایی دروغ بگی .

-دروغم کجا بود ؟

-سرکارم گذاشته ای ،من که میدونم .

-کور شوم اگه دروغ بگم ،بابا دو تا چشمهام کور،خوب شد؟

-اِ... به من چه، داد می زنی .

شوهرش هم باور نکرد . اما اودیده بود ، خوب هم دیده بود . ما بین ساعت چهار وپنج صبح یکی پرده را کنار زده و با چشمهای خاکستری دست به زیپ کیسه پلاستیک سیاهی زده بود که به جای پوست روی شکم نرگس کشیده بودند و یک دختر بچه ی تپل بیست و چند ساله را بیرون آورده بود تا ماماهای بیمارستان شستشویش بدهند .نرگس که تازه از خلسه ی زاییدن در آمده بود ، با دیدن دخترش که قد خودش بود و شکل خودش ،با وحشت از خواب بیدار شده و در حالی که با پشت دست عرق پیشانیش را پاک می کرد

کنار شوهرش نشست.

رعد و برق ِ توی گرگ و میش صدای اذان را زیر قطره های تند باران به در و دیوار می کوبید .کی می خواست باور کند که یک خواب می تواند آدم را سر کار نگذاشته باشد ، که نگذاشت .دو هفته بعدش فامیلهای دور نزدیک یک دختر بچه را که شکل نرگس بود و قد او نبود روی دست به هم نشان می دادند.که" بیچاره راست راستکی خوابش خواب بود ."

سالها گذشت و فاطمه بزرگ شد وبزرگ شد تا اینکه با یک نظامی سی و چند ساله خوش قد و قواره نامزد کرد .گوش شیطان کر، بد نمی گذشت و آن شبی که مهمان خانواده ی داماد بودند ،آنها تا نصف شب کلی حرف زدند و قرار و مدار روز عروسی را گذاشتند . قرار شد دو هفته بعد ، روز تولد فاطمه مراسم عروسی برگزار شود و عروس خانم به سلامتی به سر خانه و زندگیش برود .نرگس می گفت چه حرفها که نمی زدیم .

-ما که همین یه دختر را داریم ، جون شما و جون فاطمه .

-مگه می خواد بره خط اول جبهه ؟ خیالت تخت خانوم رو تخم دو تا چشام جا داره .

فاطمه می گفت :می ترسم ازبس بالام ببرید که رو پلکها تون جا بگیرم، اونوقت کیه که منو ببینه .

-پس کی رفیق زندگیمونه ،من که یه همراه می خواستم .

کار داماد بود ، آنقدر خودش را به خوشمزگی زد تا آخر سر کاری کرد که به اصرارخانواده اش فاطمه آن شب در آنجا ماندگار شد ،تا با شوهر آینده اش اختلاط کند .مادر شوهر به شوخی دم گوش نرگس گفته بود "یک شب که هزار شب نمیشه ،خانوم ."

پدر شوهر کچل بود و لاغر و کم حرف .

-بله بله دقیقاهمین جمله رابنده می خواستم به عرض عالی برسانم ،امّا...

همه به روی هم نگاه کردندو زدند زیر خنده .رعدو برق می زد و نرگس که به خانه شان برگشت دست برد به کار قضا و قدر و همان خوابی را دید که بیست ویک سال و ده ماه و دو روز قبلش دیده بود ، تنها با این تفاوت که آنکه از پشت پرده بیرون آمده بود و چشمهای خاکستری داشت این بار فاطمه را به شکل بچگی اش در آورد تا داخل شکم نرگس جا بگیرد ، بعد نرگس دید که شکمش به شکل یک کیسه پلاستیک سیاهی در آمد و آن شخص زیپ آن را بالا کشید و غیب شد .

هراسان شوهرش را بیدار کرد تا به خانه ی داماد سر بزنند .پدر شوهر با سراسیمگی در را باز کرد و با چهره ی پریشان نرگس روبرو شد .آنها وقتی با اجازه وارد اتاق عروس وداماد شدند ،داماد کم خواب پشت به فاطمه دراز کشیده بود و فاطمه انگار  یک گوشه ای نشسته بود و قرآن می خواند. امّا وقتی او را صدا زدند و تکانش داد ند فاطمه پر کشیده بود .

فردا صبح توی بیمارستان وقتی مادرش برای آخرین بار می خواست چهره ی دخترش را ببیند ، او را داخل یک کیسه پلاستیک سیاهی گذاشته بودند که زیپ داشت.امّا نرگس دیگر هیچ وقت خوابش را تعریف نکرد.

نوشته شده توسط روح الله نوروزی در 22:31 |  لینک ثابت   •