تبليغاتX
شابو -

دوشنبه سیزدهم فروردین 1386

  رویای آدمها مثل بادکنک است که یک روز مرگ باید آن را بترکاند.

"مرده ها حرف نمی زنند "اولین کتاب این حقیر است که در نمایشگاه بین المللی تهران یک گوشه ی ناچیزی را اشغال خواهد کرد.

                                                                                                                                                                         

 

خداحافظ بختک

گفته بود :وقتی همه ی باختنی ها را باختی ،برنده می شوی.من هم همان کاری را کردم که خودش خواسته بود. وقتی از روی آتش می پریدم ،مثل یک زالو به پای چپم چسبیده بود . التماس می کرد که نگذارم توی آتش بیفتد . موجودی که مرا مسخره می کر،دستش را روی گلویم می گذاشت تا خفه ام بکند اکنون اسیر دست من بود . کاری کردم که برای همیشه از من دور شود .

 اما او می گفت :من مال پارسالت بودم ، سال نو یه موجود نو دوباره می افته به جونت

.من هم تا یک چهار شنبه سوری دیگر باید همیشه آن را زیر پوستم بزرگ می کردم تا مثل آن خرمنگول مرده سرش را بیرون بیاورد و دوباره زیر لباسهایم بیاید .

پارسال سیزده بدر بود که از درختی افتادم زمین و زانوی پای چپم زخم کوچکی برداشت . آنجا بود که سر و کله اش پیدا شد . کنار جوی آب نشسته بودم تا زخمم را بشویم . اما چرک سیاهی از آن بیرون می زد انگار اَ نتر گاو بود که وقت زاییدن از پشتش آویزان می شد . اما او بیهوده تقلا نمی کرد . می خواست بیرون بیاید که بلای جان من باشد . اول یک انگشتش رابیرون آورد ، بعد بدنش را کش داد و پای چپش را ،بعد از دستهایش کمک گرفت و سرش را بیرون آورد و از زیر پوستم خارج شد وفضولات تنش را لیسید . خانه که آمدم زانوی پای چپم درد داشت .رفتم پانسمان کردم . فکر کردم خواب دیده ام . یا چه میدانم باز مثل آن قدیمها 

 خیالات برم داشته و یک آجر از وسط دیوار جدا شده و خورده به سرم .

خوب یادم هست ،آن شب آتش بازی همه ی دختر پسرها دور هم جمع شده بودند . بازیگوش ترینها ، یعنی آنها که سر و گوششان می جنبید ، با اتومبیلهای شخصی دوطرف راه را سد کرده بودند . ما بین ماشینها یه هوا آتش روشن بود و جمعیتی دورش . چهره ی پسر ها که ریش های جور با جوری داشتند زرد بود و دختر ها صورتشان گل انداخته بود ،خوشگل تر نشان می دادند .

یکی گفت :سرخی من از تو ، زردی تو از من .

صدای ترقه ها و روشنایی فشفشه ها در آسمان شهر آدم را وادار می کرد از روی آتش بپرد و بختکش را بیندازد آن تو .

- جون مادرت قسم میدم این کارو نکن . یکسال با هم رفیق بودیم.

از قیافه ی ترسیده اش لذت می بردم . چشمهایش از حدقه در آمده بود و دورش سیاه بود.

گفت : خواهش می کنم این کارو نکن. لااقل از روی آتش پریدی زود بپر . می ترسم دیگه هیچ وقت منو نبینی .

دلم برایش سوخت.

 گفتم :تو منو به روز سیاه نشونده ای ، احمق. برای همین اسمش را گذاشتم خرمنگول .

 گفت :تو بد بختی . اگه اینقدر ضغیف نبودی آن اسمو برای من انتخاب نمی کردی .

گفتم : تو یه کله خر کله خرابی .

گفت که بیشتر از این نمی تونم باشم ، لطف کن خودتو به من معرفی کن .

با خودکار زدم توسرش . گوشه ی پتو را بلند کردم و پرت شد گوشه ی اتاق و زیر پنجره کله پا شد . فکر کردم می خواهد سرم داد بکشد که "احمق ، دیدی حرف حساب نداری " اما پا شد نشست ، سرش را پایین انداخت . خوب به قیافه اش نگاه کردم . یک نیم وجبی لخت و سبزه رو . درست شکل زشت خودم .

با خودم گفتم "این شاید من ِ شرور باشد که مادرم آن را پس نینداخت و به جایش من با لگد پرت شدم وسط زندگی - توی یک اتاق تاریک و نمور که موش ها زیر سقفش لانه کرده بودند، که الوار های پوسیده اش را موریانه ها سوراخ کرده اند." اما او هر کسی بود خود من نبودم "خرمنگول لعنتی . چرا به دنیا اومدی ؟" کسی که زیر پوست من رشد می کرد تا یک روز با وقاهت تمام بیرون بیاید و دم به ساعت زیر گوشم وز وز بکند ،هیچ نامی به غیر از خرمنگول نمی توانست داشته باشد.

من هم بهش گفتم " خرمنگول" او هم به من خندید. مسخره ام کرد .

- تو یه خود خور سر در گمی . مثل سگ ول می گردی و نمی دونی کجا باید خونه بکنی . دنبال چه کسی بگردی . مثل یک بز ریش می ذاری و بین آدمها راه می روی . نمی فهمی که چه کسی مدل موهاتو گوسفندی زده . خیال می کنی غول که شدی همه ازت حساب می برند . عرق می ریزی . غول بی شاخ و دم .زور گو . اگه تو نبودی آنوقت من به دنیا می اومدم . اگه خر نمی شدی و مادرت وقت زاییدنت آروغ نمی زد ، اسمت مرتضی نبود ، خر بود .بهت می گفتم خرمنگول خرخر .برو گم شو کثافت ،الدنگ ،مردکه خاک تو سر رییست که تو رو به اداره راه داده . من اگه جای اون بودم یه بر چسب می زدم پشتت تا هر کسی ببیندت از خنده روده بر بشه . می نوشتم خرمنگول .

کیف کردم . هرموقع از کوره در می رفت ،فکر می کردم که بهش سور زده ام . خودش را تکه پاره می کرد تا عصبانیم بکند . زیر چشم هایش سیاه می شد . اگر اراده می کردم می توانستم سرش را از تنش جدا کنم . زیر لباس هایم قایم می شد ، اما هیچ وزنی نداشت . انگار خلا بود که زیر پوستم مثل بادکنک بالا و پایین می پرید . اما یقه ام را می گرفت . تا عصبانی می شدم ، خودش را نشان می داد ، سر به سر م می گذاشت و کیف می کرد .

از سیزده بدر با من بود . نمی دانم کدام گوری می رفت ، پی کار خودش بود ، اما وقتی سیمهایم قاطی می کرد سر و کله اش پیدا می شد . راهنماییم می کرد مثلا  "سیگار بکش ،بکش ، بکش آشغال."گیر می داد به سر و وضعم . دست روی گلویم می گذاشت تا خفه ام بکند. مسخره ام می کرد . فحش می داد . لیچار می گفت .مدام کرکری می خواند . دهن کجی می کرد "لُ لُ لُ لُ"از روی دیوار بالا می رفت و بهم شکلک در می آورد . اما من مثل یک ماموت ،متین و خشک به راهم ادامه می دادم . شاید پلک هم نمی زدم ، چون منزوی بودنم از من یک مترسک ساخته بود . یک چوب خشک که دو تا پا قرض کرده ،بازار می رفت ،خرید می کرد ،به ارباب رجوع جواب می داد ،سلام می کرد و ادای آدمهای شریف را در می آورد . اما من می دانستم که خودم را فریب میدهم.

- برج زهر مار شده ای.

و آخرش کار خودم را کردم . کارش را ساختم .از روی آتش پریدم و او را برای همیشه ازبین بردم . تنها آن روز بود که از ته دل خندیدم و گفتم : خداحافظ بختک.

چشم هایش توی آتش می سوخت . چشم هایش قد منجوق بود و پلک نداشت . یک موجود لخت که آدم را سر کار گذاشته باشد ، پلک را می خواهد برای چه کار .

گفتم : خیالم راحت شد . میدونم باهات چه کار کنم .

گفت :فکرای بد نکنی . هر چی باشه من خود توام . گیرم که زشتم .

بعد خندید .

-گیرم که از تو خوشگل ترم.

من هم راضی شدم که بختک یک ساله ام را بریزم توی آتش و دیگر هیچ وقت فکرش را نکنم . هیچ وقت به پشت سر نگاه نکردم . دختر پسر ها جشن گرفته بودند .

-سرخی من از تو ،زردی تو از من .

همسایه بغلی مان دوست دخترم بود و من خاطر خواش .

-تو اینجایی مرتضی ، چرا نمیایی پیش خودم ؟

قیافه خرمنگول جلو چشم هایم بود. "لُ لُ لُ لُ"

- مگه کری پسر ، با توام .

گفتم :بختک یه ساله امو که قد یه گنجشک بود ، انداختم توی آتش . دیگه سیزده بدر هم نمی خوام برم فهمیدی ؟

سر جایش میخکوب شد .

- چی می گی پسر ، نکنه خل شدی

مثل زالو به پای چپم چسبیده بود . میدانست که گولش نزده ام .

- خرمنگولو گولش نزن . آخه یه سال با هم رفیق بودیم . تو این کارو نمی کنی . جون مادرت نکن . نپر نپر نپر ...

میدانستم که چشم هایش توی آتش می سوخت . . میدانستم که نفرینم می کرد . پشت سرم فحش می داد . لیچار می گفت . دهن کجی می کرد ، اما دیگر دستش به من نمی رسید .

دیگر کار از کار گذشته بود . سیزده بار پریدم  :

                                                                         "خداحافظ بختک ،خداحافظ خرمنگول"

نوشته شده توسط روح الله نوروزی در 17:32 |  لینک ثابت   •