<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>شابو</title>
<link>http://shaboo13.blogfa.com/</link>
<description>داستان تمام حرف من نیست </description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Mon, 02 Apr 2007 14:01:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title></title>
<link>http://shaboo13.blogfa.com/post-3.aspx</link>
<description>&lt;P align=right&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&lt;FONT color=#cccc00 size=4&gt;رویای&amp;nbsp;آدمها مثل بادکنک است که یک روز مرگ باید آن را بترکاند.&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=4&gt;&quot;&lt;FONT color=#ff0000&gt;مرده ها حرف نمی زنند&lt;/FONT&gt; &quot;اولین کتاب این حقیر است که در نمایشگاه بین المللی تهران یک گوشه ی ناچیزی را اشغال خواهد کرد.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=4&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://i17.tinypic.com/2lmnhoo_th&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; &lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT face=Arial size=6&gt;&lt;/FONT&gt;&amp;nbsp;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT face=Arial size=5&gt;خداحافظ بختک&lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=2&gt; &lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=Arial size=2&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=4&gt;گفته بود :وقتی همه ی باختنی ها را باختی ،برنده می شوی.من هم همان کاری را کردم که خودش خواسته بود. وقتی از روی آتش می پریدم ،مثل یک زالو به پای چپم چسبیده بود . التماس می کرد که نگذارم توی آتش بیفتد . موجودی که مرا مسخره می کر،دستش را روی گلویم می گذاشت تا خفه ام بکند اکنون اسیر دست من بود . کاری کردم که برای همیشه از من دور شود .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=4&gt;&amp;nbsp;اما او می گفت :من مال پارسالت بودم ، سال نو یه موجود نو دوباره می افته به جونت &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=4&gt;.من هم تا یک چهار شنبه سوری دیگر باید همیشه آن را زیر پوستم بزرگ می کردم تا مثل آن خرمنگول مرده سرش را بیرون بیاورد و دوباره زیر لباسهایم بیاید .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=4&gt;پارسال سیزده بدر بود که از درختی افتادم زمین و زانوی پای چپم زخم کوچکی برداشت . آنجا بود که سر و کله اش پیدا شد . کنار جوی آب نشسته بودم تا زخمم را بشویم . اما چرک سیاهی از آن بیرون می زد انگار اَ نتر گاو بود که وقت زاییدن از پشتش آویزان می شد . اما او بیهوده تقلا نمی کرد . می خواست بیرون بیاید که بلای جان من باشد . اول یک انگشتش رابیرون آورد ، بعد بدنش را کش داد و پای چپش را ،بعد از دستهایش کمک گرفت و سرش را بیرون آورد و از زیر پوستم خارج شد وفضولات تنش را لیسید . خانه که آمدم زانوی پای چپم درد داشت .رفتم پانسمان کردم . فکر کردم خواب دیده ام . یا چه میدانم باز مثل آن قدیمها&amp;nbsp;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=4&gt;&amp;nbsp;خیالات برم داشته و یک آجر از وسط دیوار جدا شده و خورده به سرم .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=4&gt;خوب یادم هست ،آن شب آتش بازی همه ی دختر پسرها دور هم جمع شده بودند . بازیگوش ترینها ، یعنی آنها که سر و گوششان می جنبید ، با اتومبیلهای شخصی دوطرف راه را سد کرده بودند . ما بین ماشینها یه هوا آتش روشن بود و جمعیتی دورش . چهره ی پسر ها که ریش های جور با جوری داشتند زرد بود و دختر ها صورتشان گل انداخته بود ،خوشگل تر نشان می دادند .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=4&gt;یکی گفت :سرخی من از تو ، زردی تو از من .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=4&gt;صدای ترقه ها و روشنایی فشفشه ها در آسمان شهر آدم را وادار می کرد از روی آتش بپرد و بختکش را بیندازد آن تو .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=4&gt;- جون مادرت قسم میدم این کارو نکن . یکسال با هم رفیق بودیم.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=4&gt;از قیافه ی ترسیده اش لذت می بردم . چشمهایش از حدقه در آمده بود و دورش سیاه بود.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=4&gt;گفت : خواهش می کنم این کارو نکن. لااقل از روی آتش پریدی زود بپر . می ترسم دیگه هیچ وقت منو نبینی .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=4&gt;دلم برایش سوخت.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=4&gt;&amp;nbsp;گفتم :تو منو به روز سیاه نشونده ای ، احمق. برای همین اسمش را گذاشتم خرمنگول .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=4&gt;&amp;nbsp;گفت :تو بد بختی . اگه اینقدر ضغیف نبودی آن اسمو برای من انتخاب نمی کردی .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=4&gt;گفتم : تو یه کله خر کله خرابی .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=4&gt;گفت که بیشتر از این نمی تونم باشم ، لطف کن خودتو به من معرفی کن .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=4&gt;با خودکار زدم توسرش . گوشه ی پتو را بلند کردم و پرت شد گوشه ی اتاق و زیر پنجره کله پا شد . فکر کردم می خواهد سرم داد بکشد که &quot;احمق ، دیدی حرف حساب نداری &quot; اما پا شد نشست ، سرش را پایین انداخت . خوب به قیافه اش نگاه کردم . یک نیم وجبی لخت و سبزه رو . درست شکل زشت خودم .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=4&gt;با خودم گفتم &quot;این شاید من ِ شرور باشد که مادرم آن را پس نینداخت و به جایش من با لگد پرت شدم وسط زندگی - توی یک اتاق تاریک و نمور که موش ها زیر سقفش لانه کرده بودند، که الوار های پوسیده اش را موریانه ها سوراخ کرده اند.&quot; اما او هر کسی بود خود من نبودم &quot;خرمنگول لعنتی . چرا به دنیا اومدی ؟&quot; کسی که زیر پوست من رشد می کرد تا یک روز با وقاهت تمام بیرون بیاید و دم به ساعت زیر گوشم وز وز بکند ،هیچ نامی به غیر از خرمنگول نمی توانست داشته باشد.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=4&gt;من هم بهش گفتم &quot; خرمنگول&quot; او هم به من خندید. مسخره ام کرد .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=4&gt;- تو یه خود خور سر در گمی . مثل سگ ول می گردی و نمی دونی کجا باید خونه بکنی . دنبال چه کسی بگردی . مثل یک بز ریش می ذاری و بین آدمها راه می روی . نمی فهمی که چه کسی مدل موهاتو گوسفندی زده . خیال می کنی غول که شدی همه ازت حساب می برند . عرق می ریزی . غول بی شاخ و دم .زور گو . اگه تو نبودی آنوقت من به دنیا می اومدم . اگه خر نمی شدی و مادرت وقت زاییدنت آروغ نمی زد ، اسمت مرتضی نبود ، خر بود .بهت می گفتم خرمنگول خرخر .برو گم شو کثافت ،الدنگ ،مردکه خاک تو سر رییست که تو رو به اداره راه داده . من اگه جای اون بودم یه بر چسب می زدم پشتت تا هر کسی ببیندت از خنده روده بر بشه . می نوشتم خرمنگول .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=4&gt;کیف کردم . هرموقع از کوره در می رفت ،فکر می کردم که بهش سور زده ام . خودش را تکه پاره می کرد تا عصبانیم بکند . زیر چشم هایش سیاه می شد . اگر اراده می کردم می توانستم سرش را از تنش جدا کنم . زیر لباس هایم قایم می شد ، اما هیچ وزنی نداشت . انگار خلا بود که زیر پوستم مثل بادکنک بالا و پایین می پرید . اما یقه ام را می گرفت . تا عصبانی می شدم ، خودش را نشان می داد ، سر به سر م می گذاشت و کیف می کرد .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=4&gt;از سیزده بدر با من بود . نمی دانم کدام گوری می رفت ، پی کار خودش بود ، اما وقتی سیمهایم قاطی می کرد سر و کله اش پیدا می شد . راهنماییم می کرد مثلا&amp;nbsp;&amp;nbsp;&quot;سیگار بکش ،بکش ، بکش آشغال.&quot;گیر می داد به سر و وضعم . دست روی گلویم می گذاشت تا خفه ام بکند. مسخره ام می کرد . فحش می داد . لیچار می گفت .مدام کرکری می خواند . دهن کجی می کرد &quot;لُ لُ لُ لُ&quot;از روی دیوار بالا می رفت و بهم شکلک در می آورد . اما من مثل یک ماموت ،متین و خشک به راهم ادامه می دادم . شاید پلک هم نمی زدم ، چون منزوی بودنم از من یک مترسک ساخته بود . یک چوب خشک که دو تا پا قرض کرده ،بازار می رفت ،خرید می کرد ،به ارباب رجوع جواب می داد ،سلام می کرد و ادای آدمهای شریف را در می آورد . اما من می دانستم که خودم را فریب میدهم.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=4&gt;- برج زهر مار شده ای.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=4&gt;و آخرش کار خودم را کردم . کارش را ساختم .از روی آتش پریدم و او را برای همیشه ازبین بردم . تنها آن روز بود که از ته دل خندیدم و گفتم : خداحافظ بختک.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=4&gt;چشم هایش توی آتش می سوخت . چشم هایش قد منجوق بود و پلک نداشت . یک موجود لخت که آدم را سر کار گذاشته باشد ، پلک را می خواهد برای چه کار .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=4&gt;گفتم : خیالم راحت شد . میدونم باهات چه کار کنم .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=4&gt;گفت :فکرای بد نکنی . هر چی باشه من خود توام . گیرم که زشتم .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=4&gt;بعد خندید .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=4&gt;-گیرم که از تو خوشگل ترم.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=4&gt;من هم راضی شدم که بختک یک ساله ام را بریزم توی آتش و دیگر هیچ وقت فکرش را نکنم . هیچ وقت به پشت سر نگاه نکردم . دختر پسر ها جشن گرفته بودند .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=4&gt;-سرخی من از تو ،زردی تو از من .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=4&gt;همسایه بغلی مان دوست دخترم بود و من خاطر خواش .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=4&gt;-تو اینجایی مرتضی ، چرا نمیایی پیش خودم ؟&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=4&gt;قیافه خرمنگول جلو چشم هایم بود. &quot;لُ لُ لُ لُ&quot;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=4&gt;- مگه کری پسر ، با توام .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=4&gt;گفتم :بختک یه ساله امو که قد یه گنجشک بود ، انداختم توی آتش . دیگه سیزده بدر هم نمی خوام برم فهمیدی ؟&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=4&gt;سر جایش میخکوب شد .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=4&gt;- چی می گی پسر ، نکنه خل شدی &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=4&gt;مثل زالو به پای چپم چسبیده بود . میدانست که گولش نزده ام .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=4&gt;- خرمنگولو گولش نزن . آخه یه سال با هم رفیق بودیم . تو این کارو نمی کنی . جون مادرت نکن . نپر نپر نپر ...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=4&gt;میدانستم که چشم هایش توی آتش می سوخت . . میدانستم که نفرینم می کرد . پشت سرم فحش می داد . لیچار می گفت . دهن کجی می کرد ، اما دیگر دستش به من نمی رسید .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=4&gt;دیگر کار از کار گذشته بود . سیزده بار پریدم&amp;nbsp; :&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;FONT face=Arial&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; &lt;FONT size=4&gt;&amp;nbsp;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=Arial&gt;&lt;FONT size=4&gt;&quot;خداحافظ بختک ،خداحافظ خرمنگول&quot;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;</description>
<pubDate>Mon, 02 Apr 2007 14:01:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=shaboo13&amp;postid=3</comments>
<dc:creator>shaboo13</dc:creator>
<guid>http://shaboo13.blogfa.com/post-3.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://shaboo13.blogfa.com/post-2.aspx</link>
<description>&lt;P align=center&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=3&gt;&lt;STRONG&gt;رو در روی مرگ&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot;&gt;درست بیست ویک سال و ده ماه ودو روز قبل بود که نرگس آن خواب لعنتی را دید وگوشه ی جلد تقویم یادداشت کرد. یعنی روی همان تاریخی که دو هفته بعد شوهرش روز تولد فاطمه را با امضا ثبت کرد .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot;&gt;-باید دیوونه باشی اگه بخوایی دروغ بگی .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot;&gt;-دروغم کجا بود ؟&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot;&gt;-سرکارم گذاشته ای ،من که میدونم .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot;&gt;-کور شوم اگه دروغ بگم ،بابا دو تا چشمهام کور،خوب شد؟&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot;&gt;-اِ... به من چه، داد می زنی .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot;&gt;شوهرش هم باور نکرد . اما اودیده بود ، خوب هم دیده بود . ما بین ساعت چهار وپنج صبح یکی پرده را کنار زده و با چشمهای خاکستری دست به زیپ کیسه&amp;nbsp;پلاستیک سیاهی زده بود که به جای پوست روی شکم نرگس کشیده بودند و یک دختر بچه ی تپل بیست و چند ساله را بیرون آورده بود تا ماماهای بیمارستان شستشویش بدهند .نرگس که تازه &lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot;&gt;از خلسه ی زاییدن در آمده بود ، با دیدن دخترش که قد خودش بود و شکل خودش ،با وحشت از خواب بیدار شده و در حالی که با پشت دست عرق پیشانیش را پاک می کرد&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot;&gt;کنار شوهرش نشست. &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot;&gt;رعد و برق ِ توی گرگ و میش صدای اذان را زیر قطره های تند باران به در و دیوار می کوبید .کی می خواست باور کند که یک خواب می تواند آدم را سر کار نگذاشته باشد ، که نگذاشت .دو هفته بعدش فامیلهای دور نزدیک یک دختر بچه را که شکل نرگس بود و قد او نبود روی دست به هم نشان می دادند.که&quot; بیچاره راست راستکی خوابش خواب بود .&quot;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot;&gt;سالها گذشت و فاطمه بزرگ شد وبزرگ شد تا اینکه با یک نظامی سی و چند ساله &lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot;&gt;خوش قد و قواره نامزد کرد .گوش شیطان کر، بد نمی گذشت و آن شبی که مهمان خانواده ی داماد بودند ،آنها تا نصف شب کلی حرف زدند و قرار و مدار روز عروسی را گذاشتند . قرار شد دو هفته بعد ، روز تولد فاطمه مراسم عروسی برگزار شود و عروس خانم به سلامتی به سر خانه و زندگیش برود .نرگس می گفت چه حرفها که &lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot;&gt;نمی زدیم .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot;&gt;-ما که همین یه دختر را داریم ، جون شما و جون فاطمه .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot;&gt;-مگه می خواد بره خط اول جبهه ؟ خیالت تخت خانوم رو تخم دو تا چشام جا داره .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot;&gt;فاطمه می گفت :می ترسم ازبس بالام ببرید که رو پلکها تون جا بگیرم، اونوقت کیه که منو &lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot;&gt;ببینه .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot;&gt;-پس کی رفیق زندگیمونه ،من که یه همراه می خواستم .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot;&gt;کار داماد بود ، آنقدر خودش را به خوشمزگی زد تا آخر سر کاری کرد که به اصرار&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot;&gt;خانواده اش فاطمه آن شب در آنجا ماندگار شد ،تا با شوهر آینده اش اختلاط کند .مادر &lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot;&gt;شوهر به شوخی دم گوش نرگس گفته بود &quot;یک شب که هزار شب نمیشه ،خانوم .&quot;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot;&gt;پدر شوهر کچل بود و لاغر و کم حرف .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot;&gt;-بله بله دقیقاهمین جمله رابنده می خواستم به عرض عالی برسانم ،امّا...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot;&gt;همه به روی هم نگاه کردندو زدند زیر خنده .رعدو برق می زد و نرگس که به خانه شان برگشت دست برد به کار قضا و قدر و همان خوابی را دید که بیست ویک سال و ده ماه و دو روز قبلش دیده بود ، تنها با این تفاوت که آنکه از پشت پرده بیرون آمده بود و چشمهای خاکستری داشت این بار فاطمه را به شکل بچگی اش در آورد تا داخل &lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot;&gt;شکم نرگس جا بگیرد ، بعد نرگس دید که شکمش به شکل یک کیسه پلاستیک سیاهی &lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot;&gt;در آمد و آن شخص زیپ آن را بالا کشید و غیب شد .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot;&gt;هراسان شوهرش را بیدار کرد تا به خانه ی داماد سر بزنند .پدر شوهر با سراسیمگی در را باز کرد و با چهره ی پریشان نرگس روبرو شد .آنها وقتی با اجازه وارد اتاق &lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot;&gt;عروس وداماد شدند ،داماد کم خواب پشت به فاطمه دراز کشیده بود و فاطمه انگار&amp;nbsp; &lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot;&gt;یک گوشه ای نشسته بود و قرآن می خواند. امّا وقتی او را صدا زدند و تکانش داد ند &lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot;&gt;فاطمه پر کشیده بود .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot;&gt;فردا صبح توی بیمارستان وقتی مادرش برای آخرین بار می خواست چهره ی دخترش را ببیند ، او را داخل یک کیسه پلاستیک سیاهی گذاشته بودند که زیپ داشت.امّا نرگس دیگر هیچ وقت خوابش را تعریف نکرد. &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 23 Mar 2007 19:00:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=shaboo13&amp;postid=2</comments>
<dc:creator>shaboo13</dc:creator>
<guid>http://shaboo13.blogfa.com/post-2.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://shaboo13.blogfa.com/post-1.aspx</link>
<description>&lt;P align=center&gt;بسم الله &lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&amp;nbsp;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;روح &lt;FONT size=3&gt;الله نوروزی هستم و داستان کار می کنم بزودی برمیگردم با دست های پر .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT size=3&gt;سلام و تا بعد &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 12 Feb 2007 13:15:00 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=shaboo13&amp;postid=1</comments>
<dc:creator>shaboo13</dc:creator>
<guid>http://shaboo13.blogfa.com/post-1.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
